شهر آشوب شعر
روزهایم همه در تنهایی
به تب دیدن تو
یا که بوییدن یاس وحشی
به شبان غم و تن میمیرد
خشت دیوار تنم اندوه است
پس اگر میخندم
صورتم قصد تظاهر دارد
روح احساس کلامم گیر است
نبض عشقیست
که در هرتپش قلب سراسیمه ی من
زخم صد حادثه را میگوید
راوی قصه ی تنهایی من
اشکهاییست
که از خیره نگاهم به زمین میریزد
من ِ بی من تا من
آینه از تب این پیچش مجهول تن خسته ی من میشکند
سایه ام سرد و سیاه
و فراری از عشق
عشق در طالع من پیدا نیست
نه سلامی به بلندای بهار
نه شبی با مهتاب
هیچ یک را به شب شیشه ای
خلوت من راهی نیست
لیک این اندوه است
که مرا در شب تنهایی من می بوسد
و به هر قطره ی اشکی
که به چشمم جاریست
یا به هر بغض که احساس مرا می شکند
قصد تفاهم دارد
و من از بوسه ی اندوه به خود می شکنم
و به این یار وفادارِ دلم میگویم
که مرا نیست توان یاری
من به طغیان تن خسته ی خود می نگرم
که به هر حادثه این دل بشکست
و مرا هیچ نگفت
او از این تاب تپشهای
تن عاشق من بیزار است
چشم من خشک تر از
خشک بیابانها است
و زبانم قاصر
چون که جز عشق نباشد واژه
به لغت نامه ی پر مهر زبان تن من
لحظه هایم همه آغشته ی غم
آنقدر سرد و سیاه است
که من،عاشق خواب و شبستان تنم
لحظه هایم همه در بیداری
مَثَل وحشت یک کودک تنهاست
که در تاریکی
می دود در پی مادر تنها
یا که سیبیست که در ظاهر زیبای تنش
باطن زخمی غمناک درون،
را نهان میدارد
لحظه هایم همه تصویر شبی طوفانیست
و من از غرش طوفانیِ
تقدیر به خود می لرزم
آنقدر تنهایم
که به هر درد
فقط آینه را من دارم
و در اندیشه ی تنهای تنم
من دگر خواهم مرد....
من دگر می میرم
شاید این بار که باران شوید
قصر تنهایی،در خاک تنم.
یادگاری از من،قطعه ای از ابر
که بر روی مزار تن من می گرید
و به هر قطره ی خود
عشق و صداقت دارد
وای این ثانیه های دلگیر
غربت اشک به چشمان من است
که به هر ثانیه احساس مرا می شکند
پس اگر میگریم
چشم من اشک به موّاجی دریا دارد
و اگر می خندم
صورتم قصد تظاهر دارد.

خسته ام خسته
دیر وقت است
خبری نیست ز یاران سفر کرده
کوچه پس کوچه ی تنهایی،مرا می خواند
وزش باد در آن ظلمت شب،خواب ز من می راند
می روم من اما
پرده افتاد
اینجا پنجره ها همه بسته
راه دشوار وَ تاریک،سکوتش سنگین...
گویی اینجا
گل مهتاب رمیده ست.

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود:
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ،
آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد،
تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ،
و مرا برد،
به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است
که در ما جاریست
زندگی فاصله ی آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛
که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه میگردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله ی گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه ی خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره،
در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه،
در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ی ماهی در تنگ
زندگی، ترجمه ی روشن خاک است،
در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور،
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندیست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندیست،
که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات است ،
میان دو سکوت
زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد،
قدر این خاطره را دریابیم.
سهراب سپهری
مانند خورشید
این نور و گرمایی که می روید ز خورشید
در پهنه ی منظومه ی ما
جان آفرین است
هستی ده و هستی فزای هرچه در روی زمین است
ما هیچ یک مانند خورشید
نوری و گرمایی که جان بخشد به این عالم نداریم
اما به سهم خویش و در محدوده ی خویش
ما نیز از خورشید چیزی کم نداریم.
با نور و گرمای "محبت"
نیروی هستی بخش "خدمت"
در بین مردم می توان آسان درخشید
بر دیگران تابید و جان تازه ای بخشید،
مانند خورشید
فریدون مشیری
گنجشک کوچولو
رازت در چیست؟
که در سرمای طاقت فرسای زمستان
صبح ها
حیاط خلوت زندگی را
پُر از شور و شوق می کنی؟
در حالی که من
در کنار شومینه! شور و شوقی ندارم...
در سرما که هیچ!
تو چه می دانی که من نمیدانم؟!
رازت در چیست؟
که معصومیتت
از پس زمستان برآمده است؟! ...
========================
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطارِ رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاهِ رفته
تکیه داده ام !
این ترانه بوی نان نمی دهد بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
... با سلام و آرزوی طول عمر
کاین زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمیدهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی دهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس زفرطِ های وهوی گرگ ومیش
دل به هی هی شبان نمیدهد
جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبانِ مهربان
نان و گُل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد
==============================
باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستینِ سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامهاش شولای عریانیست.
وَر جُز اینش جامهای باید،
بافته بس شعلهی زر، تار و پودش باد.
گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد، یا نمیخواهد؛
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.
گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمیتابد،
ور به رویش برگِ لبخندی نمیروید؛
باغ بیبرگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوههایِ سر به گردونسایِ اینک خفته در تابوتِ
پستِ خاک میگوید.
باغ بیبرگی
خندهاش خونیست اشکآمیز.
جاودان بر اسبِ یال افشانِ زردش، میچمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز.



کلبه ای دارم, محقر..